تبلیغات
 ❥ احسـ ــاسی از جنـس یـ ـــخ ❥ - *لحظه هایی که در گذشت***

❥ احسـ ــاسی از جنـس یـ ـــخ ❥


هیـــسـ ... دیــگه حســش نیســــ ツ

***لحظه هایی که در گذشت***


مردی درحال مرگ بود وقتیکه متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای دردست دید
خدا : وقت رفتنه
مرد : به این زودی؟ من نقشه های زیادی داشتم
خدا : متاسفم ولی وقت رفتنه 
مرد : درجعبه ات چی دارید؟ 
خدا : متعلقات تورا 
مرد : متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام پولهایم و ...
خدا : آنهادیگر مال تو نیستند آنهامتعلق به زمین هستند
مرد : خاطراتم چی؟ 
خدا : آنهامتعلق به زمان هستند 
مرد : خانواده و دوستانم؟ 
خدا : نه ، آنهاموقتی بودند
مرد : زن و بچه هایم؟ 
خدا : آنهامتعلق به قلبت بود 
مرد : پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند؟ 
خدا : نه ؛ آن متعلق به گردوغبار هستند 
مرد : پس مطمئنا روحم است؟ 
خدا : اشتباه می کنی روح تو متعلق به من است 
مرد بااشک درچشمهایش و باترس زیاد جعبه دردست خدا راگرفت و بازکرد ؛ دید خالی است! 
مرد دل شکسته گفت : من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته ، تومالک هیچ چیز نبودی!
مرد : پس من چی داشتم؟ 
خدا : لحظات زندگی مال توبود؛ هرلحظه که زندگی کردی مال توبود . زندگی فقط لحظه ها هستند قدر لحظه هارا بدانیم و لحظه هارا دوست داشته باشیم
آنچه از سر گذشت؛ شد سر گذشت حیف بی دقت گذشت؛ اما گذشت! تا که خواستیم یک «دو روزی» فکر کنیم بر در خانه نوشتند...       
                   ⇦در گذشت⇨
<a href=آپلود عکس