تبلیغات
 ❥ احسـ ــاسی از جنـس یـ ـــخ ❥

❥ احسـ ــاسی از جنـس یـ ـــخ ❥


هیـــسـ ... دیــگه حســش نیســــ ツ

<a href=     

نگذار هرکه آمد و ماندنی نشد تو را, 
دلت را,.... 
صداقتت را .. 
باخودش یدک بکشد... 
نگذار دوست داشتنت را قیمت گذارد ... 
که هروقت از سرِبی حوصلگی, 
ازسرِ نبودنِ آرامشی, 
آمد وسراغت را گرفت, 
حالت را پرسید, 
دلت را قل قلک داد و باز رفت و , 
تو بمانی و دنیایی از اشک... 
تو بمانی و چرا و اما و اگر... 
آنکه میرود باید می رفت... 
اصلا برایِ رفتن آمده بود... 
تو هم برو تو هم خودت را از لحظه هایش که هیچ, 
از فکرش هم بگیر... 
تو باید تمامت بماندبرایِ اوکه تمامش تنها و تنها 
برایِ توست...
.
.
.
با سلام... ممنون از بازید افراد این اخیر و معذرت بابت کم فعالیتم... راستش نه وقتشو دارم و نه حوصلشو که واسه اینجا زیاد وقت بزارم چند وقتی یه بار سر میزنم... نظری پیشنهادی داشتین با جون و دل میپذیرم :)

<a href=

خاطرات خیلی عجییبند....‌
گاهی اوقات می خندیم به روزهایی که گریه می کردیم...
و گاهی اوقات گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم‌‌‌‌.....

***

سخت ترین ڪارےڪہ

انجام دادم بخشیدن ڪسایی

بودڪہ هیچوقت متاسف نبودن...
متاسفم برای خودم...
#
  

زیادی خوب بودن
خوب نیست
زیادی که خوب باشی دیده نمیشوی
میشوی مثل شیشه ای تمیز!
کسی شیشه تمیز را نمیبیند
همه به جای شیشه،
منظره ی بیرون را میبینند..!

به هیچکس محبت نکن
کسى بلد نیست جبران کند
همه فکر مى کنند وظیفه ات است
نه قدر خودت را خواهند دانست
 نه قدر کارت را  خوبى به این مردم
یعنى مجوز براى بردگى…
+پسر: میخوام باهات بهم بزنم ...
-دختر :چی ؟؟؟
+واضح گفتم.. میخوام برم زندگیمو بسازم 
- زندگیت!! مگه نمیگفتی من زندگیتممم
+اره ولی الان زندگیم از تو مهم تره ..
-  پس این چن سال چی میشه؟
+ این لوس بازیا جدی نیس .. ادم یکار جدی میکنه  اگه بخواد با طرف ازدواج کنه 
-اخه چرااا 
+بیا همون کافه همیشگی ساعت ۵ میخوام گردند بندی که بهم دادیو  و خودتم ازش داری و پس بدم بهت .. 
-باوش:)

 چن ساعت بعد دختر با یه  دست مشت شده و لیوان اب جلوش توی کافه ..
پسره خیلی شیک و خوش تیپ  که معلومه خیلی به خودش  رسیده وارد کافه میشه ..
عطرش توی فضا پخش میشه همون عطری که دختره براش گرفته بود ...
دختره نفسشو تو سینه حبس میکنه .. 
با چشای سیاه و گود رفته نگاش میکنه ..
پسر تا میبینش   قیافش تو هم میره 
+سلام
-هه سلامم..
+گریه کردی؟
-برات مهمه؟
+سوال منو با سوال ج نده 
-  خوش تیپ کردی ..این زندگیت یه نفر دیگه نیس ..
+ زدی به هدف .. میدونم باهوشی
گارسون میاد :چیزی میل دارین ؟
+دوتا چایی و یه کیک روز ..
-من هیچی نمیخورم 
+بره  زندگیم میخوام بگیرم
-پس باهاش قرار داری
+اره
دختری با حالتی  عصبی 
-چجوری این ده سالو میتونی فراموش کنی...
+ میتونم به جرات بگم بهترین سالای عمرم بود ..
دختر مشت بستشو بیشتر فشار میده ..
+ ولی الان وقتشه به زندگیم سرو سامون بدم 
گردند بندو در میاره و میزاره رو میز ...
-واقعا میخوای بریییی؟
+اره این رابطه وقتشه تموم بشه
-واقعا میخوای تمومش کنی ؟
+چن بار بهت بگم اره ...
دختر مشتشو باز میکنه! دو تا قرص!
میزاره تو دهنش ! و اب میخوره ...
+چی خوردیییییی
-تو که برات مهم نیس
+کصاافط میگم چه قرصی خوردی 
پسر پا میشه میاد رو به روش صندلیشو میچرخونه داد میزنه سرش چی خوردی
-ق ق قر ص ببرنج ج
 دختر اشک تو چشاشه 
پسر مات و حیرون نگاش میکنه 
ادمای توی کافه   ترسون نگاه میکنن
اشک پسر در میاد و میاد پایین روی گونش
دختر با بغض
-تو که برات مهم نی  زندگیم گریه نکن .... من واقعا بدون تو نمیتونم!
برو با جدیده زندگیتو بساز تازه داماد 
+ لعنتی چه غلطی کردییییی  پاشو بریم بیمارستاننن احمق روانی همش شوخی بود ! من امکان نداره  با کسی جز تو اینجا قرار بزارم ....  میخواستم رابطمون  تموم بشه تا بتونم ازت خواستگاری کنم...
دختر ترسیده و میخکوب فقط به پسره نگاه میکنه ..
 پسره یه جعبه کوچیک قرمزه میده به دختره و بلندش میکنه  میبرتش بیرون از کافه ...
 میزارش تو ماشین ...
دختر ترسیده و لرزون فرو میره تو صندلی ماشین ...
 پسره سوار میشه ... تا بیمارستان جفتشون گریه میکنن 
-من نمیخوام بمیرمم 
+ خیلی احمقی منمم نمیخوام بمیری واس چی خوردیششش ...  فقط اگه دو دقیقه صبر میکردی ... من دلم نمیومد اذیتت کنم 
پا رو گاااز
هق هق دختر 
سرفش  دستش جلو صورتش 
و دستاش خونی
 پسر  تند تر میره ..
بیمارستان 
 خون اشک ترس..
 جواب منفی دکترا به شستشو معده 
×شرمندم برید باهاش خدافظی کنید وقت زیادی نداره  قرص برنج اثرشو گذاشته ...
پسر تکیه به دیوار و سرشو فشار میده ...
دختر رو تخت  
لباساش خونی 
پسر میره تو اتاق 
+عشقم؟
-جونم
جفتشون میزنن زیر گریه ..
پسره میره بغلش میکنه ..  جعبه انگشتر و ازش میگیره 
+عشقم  من چجوری میتونستم ترکت کنم اخه ..  مگه تو زندگیم نبودی مگه بهت نگفتم من بهت دروغ نمیگم مگه نگفتم یه روز میشی خانومم خانوم خونم مامان بچه هام ... مگه تو نگفتی فقط منو میخوای مگه نگفتم بدون تو نمیتونم
دختر و بلند میکنه و میزاره رو پاهاش 
دختر    همین جوری که اشکاش میریخته  سرشو به سینه پسره تکیه میده ...
چنتا سرفه و  لباس پسره خونی میشه 
 پسره سفت فشارش میده 
  در جعبه رو باز میکنه با گریه میگه ... 
دختره کم کم بیحال میشه و رنگش سفیییید ...
+خانوم خونم میشی ؟ با من ازدواج میکنی؟
-بله 
گریه جفتشون 
چنتا سرفه و خون زیاد ...
  خون از بینی دختر سرازیر میشه ...
پسره انگشترو دست دختر میکنه ...
دختر درش میاره و پسش میده 
-   من منننن  ... ت ت تووو باااید زز زندگیتو بککنی بدوون من !!
ببخشید که اینجوری شد تقصیر من بود 
+نه تقصیر من بود گلم ...
گریهه و بغض که راه نفس جفتشونو سد کرده..
-نه تتو بایید دیهه منو فرامووشش کنییی...
+ نه نمیتونم 
-دوست دارم 
+منم دوست دارم
چشای دختر میره و شل میشه ...
و اخرین نفسش از دهنش میاد بیرون...
+زندگیم؟؟؟
+اییی خدااا 
جسد دخترو  سفت بغل میکنه و گریه میکنه ...
 پرستا را و دکترا که این صحنه ها رو دیده بودن سعی میکنن پسره رو اروم کنن تا اجازه بده جسد دختره رو ببرن سرد خونه ..
پسره اجازه نمیده و  از اتاق بیرونشون میکنه
انگشترو دوباره دست دختره میکنه!
+تو همیشه زندگیه من میمونی...
• هیچ وقت با رفتنتون کسی رو امتحان نکنین
• شاید وقتی اومدین اون دیگه نباشه :)
http://s9.picofile.com/file/8282695292/www_roozgozar_com_2164.gif


چی میشه بهت گفت چه لغبی میشه برات گذاشت.
بابا تو دیگه کی هستی واقعا خوب فکر کن برای چی وقتت رو تلف میکنی
 برای کی عمرت رو هدر دادی واقعا خوب فکر کن چرا همیشه اشتباهات ت رو تکرار میکنی چرا با همه حقی که داری ناحق میشی// دنبال چی میگردی دیگه چه بی احترامی میخوای ک بهت داده بشه.هنوز ادم نشدی چند سال از عمرت که با تمام وجود (ای خدا تمام وجود که فقط من میدونم چقدره) براش درواقع به هدر دادی .خودش که کور بود ندید.واقعا چطور نتونست ببینه اون فشارها .دردها وو واقعا چطور مجنون وار بپای نامردی هش واستادی حتی یک بار هم ترکش نکردی . واقعا چقدر دوستش داشتی .هیچ اندازه ای نداشت.........چه ارزوهایی براش داشتی.
خدایا خودت دیدی من برای کارهای کوچک واحمقانش چند روز از عمرم رو تلف میکردم.....................................اینها همش یک روز هم پایدار نبود واقعا این همه ویک روز/بعدش چی اون داشت زندیگش رو میکرد تو داشتی چکا میکردی کارت کشیده شد به دارو ودکتر دوا وغیره (در صورتی که خودش میدونست من چطور میشم) من همه دردسرها.حرفها غیبتهای این واون رو به جونم خریدم. خودم رو از میدون بیرون کشیدم که اون راحت زندگی بکنه اونم  انگار نه انگار .......    ساعتها.روزها. ماهها. مقدارش رو من میدونم چقدره به این فکر کردم چرا چطور .........هیچ جوابی پیدا نکردم (مثل اینکه بهت بگن 2×2میشه 5)فقط به خودم گفتم شاید اشتباه کرده باشم . شاید شاید.......ولی چه شایدی .حتی یک در صد هم طرفت از کارش پشیمو ن نبود جالبه....... بازم منه احمق عشق وجودم  غرورم  رو شکستم........

 حالا حساب کن من اگه میومدم  اذیتش میکردم...بی احترامی میکردم.... اون وقت  جوابم میشد تو بهم بی احترامی کردی همین ادمی که علاقه وجذبش تا این اندازه سرد وبی روح هستش دیگه جای هیچ چیز باقی نمونده.....
 

تا حالا خویشتن داری کردم خواستم اونهمه (برای من.نه برای بقیه) خاطرات خوب وخوبی ها رو پایمال نکنم. دیگه هیچ فرقی برام نمیکنه  . چون ارزش واقعی خودم رو فهمیدم . 

 برای خودم متعسفم بابت اینکه دلم رو ترجیه به حقیقت دادم .
 

برای اون متعسفم که ارزش دوست داشتن رو نداشت.
 

 فقط اهی که من تو این مدت کشیدم خیلی سوزناک بود.   یک روزی میفهمی چقدر بود .....با هردستی بدی باهمون دست میگیری

       تمام
<a href=
<a href=آپلود عکس ><a href=آپلود عکس

روزها یکی پس از دیگری به پایان

می رسند...

و در پی روزها

عمر من...

خسته نباشی سرنوشت....!

می بینی؟!

دست در دستان تو

تمام راه را بیراهه رفتم

شنیدم کسی میگفت:

چشمانت را ببند!

اعتماد کن...

به قیمت تمام روزهای رفته

چشم هایــم را بستم...

اعتماد کردم...!

بهای سنگینی داشت اعتماد !

روزی...

چشمانم را باز کردم؛

چیزی به نام " عشـــــق "

در راهِ همپا شدنِ با تو

http://s8.picofile.com/file/8282695134/www_Pichak_net40.gif

***لحظه هایی که در گذشت***


مردی درحال مرگ بود وقتیکه متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای دردست دید
خدا : وقت رفتنه
مرد : به این زودی؟ من نقشه های زیادی داشتم
خدا : متاسفم ولی وقت رفتنه 
مرد : درجعبه ات چی دارید؟ 
خدا : متعلقات تورا 
مرد : متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام پولهایم و ...
خدا : آنهادیگر مال تو نیستند آنهامتعلق به زمین هستند
مرد : خاطراتم چی؟ 
خدا : آنهامتعلق به زمان هستند 
مرد : خانواده و دوستانم؟ 
خدا : نه ، آنهاموقتی بودند
مرد : زن و بچه هایم؟ 
خدا : آنهامتعلق به قلبت بود 
مرد : پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند؟ 
خدا : نه ؛ آن متعلق به گردوغبار هستند 
مرد : پس مطمئنا روحم است؟ 
خدا : اشتباه می کنی روح تو متعلق به من است 
مرد بااشک درچشمهایش و باترس زیاد جعبه دردست خدا راگرفت و بازکرد ؛ دید خالی است! 
مرد دل شکسته گفت : من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته ، تومالک هیچ چیز نبودی!
مرد : پس من چی داشتم؟ 
خدا : لحظات زندگی مال توبود؛ هرلحظه که زندگی کردی مال توبود . زندگی فقط لحظه ها هستند قدر لحظه هارا بدانیم و لحظه هارا دوست داشته باشیم
آنچه از سر گذشت؛ شد سر گذشت حیف بی دقت گذشت؛ اما گذشت! تا که خواستیم یک «دو روزی» فکر کنیم بر در خانه نوشتند...       
                   ⇦در گذشت⇨
<a href=آپلود عکس
#
<a href=

<a href=آپلود عکس

گاهی اوقات باید خیانت کرد تا ارزش صداقت

برای کسی ک تفاوت میان این دو را درک نمی کند ، مشخص شود !

گاهی باید نبخشید کسی را ک بارها او را بخشیدی و نفهمید ،

تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد!

گاهی نباید صبر کرد باید رها و کرد و رفت تا بدانند ک اگر ماندی ...

رفتن را بلد بوده ای !

گاهی بر سر کارهایی ک برای دیگران انجام می دهی باید منت گذاشت

تا آنرا کم اهمیت ندانند !

گاهی باید بد بود برای کسی ک فرقِ خوب بودنت را نمی داند !

و گاهی باید ب آدمها از دست دادن را متذکر شد !

آدمها همیشه نمی مانند یکجا در را باز می کنند و برای همیشه می روند !

<a href=آپلود عکس
 

یکی بود یکی نبود...
این داستان زندگی ماست همیشه همین بوده یکی بود یکی نبود
 در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن.

با هم ساختن . ..
برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد
.
.
.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . 
همه با هم بودند و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم 
از دارایی ، از آبرو ، از هستی . 
انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . 
هیچ کس نمی فهمد جز ما و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . "هنر نبودن دیگری" .. 


๑۩۞ø¤º° ¤ °º¤ø۞۩๑


↫دلــ❤️ــتنگتـــم ↬ 
↫بـه اندازه تمــام 
↫روزهایی ڪــه از من دورے 
↫بــه اندازه ے تمام فاصلـــه ها 
↫بــه اندازه ے تمام دلــ❤️ــتنگی ها

↫دلــ❤️ــتنگتم ↬


ﺩﺭﻭﻍ ﺑﮕﻮ ! ﺗﺎ ﺑﺎﻭﺭﺕ ﮐﻨﻨﺪ !

ﺁﺏ ﺯﯾﺮ ﮐﺎﻩ ﺑﺎﺵ ! ﺗﺎ ﺑﻬﺖ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﻨﺪ !

ﺑﯽ ﻏﯿﺮﺕ ﺑﺎﺵ ! ﺗﺎ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺣﺲ ﮐﻨﻨﺪ !

ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﯿﻦ ! ﺗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺷﻨﺪ !

ﮐﺬﺏ ﺑﮕﻮ ! ﺗﺎ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺷﻮﻧﺪ !

ﻫﺮﭼﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺑﮕﻮ ﺩﺍﺭﻡ، ﻫﺮ ﭼﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﮕﻮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ !

ﺑﮕﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺍﺳﺖ !

ﺑﮕﻮ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺰ ﺯﺷﺖ ﺑﻮﺩ !


 ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥


ﺍﮔﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﯼ،ﺍﮔﺮ ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻮﯾﯽ،ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻭﻓﺎﯾﯽ،ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﻏﯿﺮﺗﯽ،ﺍﮔﺮ ﯾﮏ ﺭﻧﮕﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ...!

...:: شـــــكـ نكن ::...


<a href=

باید بازیگر شوم ،

آرامش را بازی کنم …

باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …

باز باید مواظب اشک هایم باشم …

باز همان تظاهر همیشگی : " خوبم " …



باور کنید
فراموشـش کرده ام ؛
امـّـا
نمیدانم چرا
بعضی وقت ها
همین که اسمش را می شنوم ،
بی اختیار ،
خاطره ها از چشمم فرو می ریزند ...

<a href=

❣ я_яσσнσℓαмιηι ❣
ﻏــﺮﻕ ﺩﺭﺩﻡ ﻭﻟــﮯ ﻣﮯ ﺧـﻨـﺪﻡ
ﺧـﻨـﺪﻩ ﺍﮮ ﮐـﻪ ﺗـﻠـﺨﯿـﺶ ﺭﺍ...
ﻓـﻘـﻂ ﺧـﻮﺩﻡ ﻣـﮯ ﺩﺍﻧـﻢ ﻭ ﺧـﺪﺍﮮ ﺧــﻮﺩﻣــ..
ﺑـﺪﺗـﺮ ﺍﺯ ﻧــﺎﻟــﻪ ﯼ ﮐـﻮﺩﻙ ﺍﺯ ﻣــﺎﺩﺭ ﺑــﺮﯾــﺪﻩ ﺷــﺪﻩ
ﻋـﻤـﻖ ﺩﺭﺩ ﻣــﻦ ﺩﯾـــﺪﻧــﮯ ﻧــﯿـــﺴـﺖ
ﺗـﻼﺵ ﺑـﯿـﻬـﻮﺩﻩ ﻧـﮑـﻦ ﺑـﺮﺍﮮ ﺩﻟـﺪﺍﺭﮮ ﺩﺍﺩﻧــﻢ
ﺍﮔـﺮ ﺭﺍﺳــﺖ ﻣــﮯ ﮔـﻮﯾــﮯ ﻣــﺮﺍ ﺑــﺸﻨـﺎﺱ..
ﺑـﻬـﺎﻧـﻪ ﻫــﺎﯾــﻢ ﺭﺍ...
ﻟــﺞ ﮐــﺮﺩﻧــﻢ ﺭﺍ...
ﺑــﭽـﻪ ﺷﺪﻧــﻢ ﺭﺍ...
ﮐــﺞ ﺧــﻠــﻖ ﺷـﺪﻧــﻢ ﺭﺍ...
ﺗــﻮ ﺍﺻــﻼ ﻣــﮯ ﺩﺍﻧــﮯ ﺑـﺎ ﺧـﻮﺩ ﺩﺭﮔــﯿــﺮ ﺑـﻮﺩﻥ ﯾـﻌــﻨــﮯ ﭼـــﻪ؟؟
ﻭﻗــﺘــﮯ ﺩﻟــﺖ ﺑــﺨــﻮﺍﻫــﺪ..
ﺍﻣــﺎ ﺷــﺮﺍﯾــﻂ ﺑــﮕــﻮﯾــﺪ ﺑــﯿــﺨـﻮﺩ ...
ﻭﻗــﺘــﮯ ﭘــﺮ ﺑــﺎﺷــﮯ ﺍﺯ ﻫــﻮﺍﮮ ﺧـﻮﺍﺳــﺘـﻦ
ﺍﻣــﺎ ﻫـﺮﺍﺱ ﺍﺯ ﺁﯾــﻨﺪﻩ... ﻭ ﺳـــﻮﺯﻥ ﺗــﻘـﺪﯾــﺮ
ﭼــﻬــﺎﺭ ﺳــﺘـﻮﻥ ﺑﺪﻧــﺖ ﺭﺍ ﺑــﻠﺮﺯﺍﻧـــﺪ..
ﺍﯾــﻦ ﺍﺳـــﺖ ﺳــﻬــﻢ ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫــﺎﮮ ﻣــﻦ... 



<a href=



بــــــــغض ، یعنی گریه های بی صدای هر شبم

بــــــــغض ، یعنی بی صدا آتیش می گیرم تو تبم

بــــــــغض ، یعنی نیستی کنار قلب خستم

بــــــــغض ، یعنی نیستی دیگه تو خونه ی من

یعنی نیستی دیگه دیوونه ی من

ببین به گل نشستم

بغض یعنی اینکه باید با تنهاییام من بسازم

یکی برندست تو این بازی که تویی و من محکومم که ببازم

بغض یعنی اینکه باید دیوونه شم از رفتن تو

بغض یعنی اینکه باید من ببینم رفتنت رو
<a href=آپلود عکس"
<a href=

چالش حقیقت نویسندگان(اجباری)

نام : я_яσσнσℓαмιηι
روز و ماہ و سال تولدت: 30 فروردین 80

 یڪے از خصوصیات اخلاقے خوبت:  صبور و ساکت و آرومم
یڪے از خصوصیا اخلاقے بدت: نمیتونم یه چیزی رو رک و پوسکنه به طرف مقابل بزنم و همش سر درگمم_ کمی ساده و زودباور

اولین رمانے ڪہ خوندی: بازگشت به خوشبختی از فهیمه رحیمی عزیز
آخرین رمانے ڪہ خوندی: یه روز پیش بود

مجردے یا متاهل: مجرد

چہ اهنگ هایے دوست داری: آروم و غمگین

رشتہ تحصیلت: هنوز مشخص نیست

بدترین حس دنیا اینه که: مجبور باشی از چیزهایی که دوستشون داری به راحتی بگذری!

خوبترین حس دنیا اینه که: خوشبخت و بی دردسر باشی*
از دیگران تعریف بشنوی* از ته دل بی دغدغه بخندی*

 از ڪدوم نویسندہ بدت میاد: متاسفانه خیلیا 

از ڪدوم نویسندہ خوشت میاد: الان حضور ذهن ندارم اما خیلی زیادن( فهیمه رحیمی، هماپوراصفهانی،مهسان خزایی،شهلاخودی زاده،پگاه مرادی،فرشته تات شهدوست)

 بهترین رمان هایے ڪہ خوندی: رمان های هماپوراصفهانی_ رمان کی گفته من شیطونم؟_ رمان بادیگارد_رمان الهه شرقی_رمان فرق بین من و اون_رمان عشق یوسف_رمان تکیه گاهم باش_رمان تقلب_رمان الماس تلخ_رمان مرگ مزمن_ رمان رویای من_رمان تچرا_

اسم رمان هایے ڪہ تا الان نوشتی: فراترازانتظار _ فراترازیک عشق_
فعلی درحال تایپ:tell me   (تل می=به من بگو)

ڪدوم شخصیت هاے رمانتو دوست داشتی: اکثرا همشون

 ڪدوم رو نداشتی: فربد_آیرین_سولگی

آرامشو تو چہ ڪار و چہ چیزے پیدا میڪنی: نوشتن،گریه، آهنگ
چہ چیزے حالتو بد میڪنه: تظاهر،دورنگی، دروغ

 ژانر محبوبت: عاشقانه،پلیسی،طنز،خفن 

نوشتن رو از ڪے شروع ڪردی: سال93

آرزوت: آرزو رو که نمیشه به زبون آورد :)

<a href=

<a href=
هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم...

که چه میکنی؟

پنجره ی اتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم

تنهاییت برای من...

غصه هایت برای من...

همه ی بغض ها و اشکهایت برای من...

بخند برایم بخند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده...


▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ ♡ █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁


<a href=


میدانی درد چیست ؟

نگاهت که رفت …

نه !!!

شاید شانه ای که دیگر وجود ندارد …

نه!!!!

دل شکسته ام …

نه!!!

اعتمادی که دیگر وجود ندارد …

نه!!!!

تنهاییم …

نه!!!!

نمیدانی .

تو نمیدانی که دختر بودن درد است .

دختر که باشی رفتن نگاه ها و دست ها سخت میشود.

دختر که باشی راحتر میشکنی .

دختر که باشی نگاه ها فرق دارند .

حتی اگر به تمام دنیا خوب نگاه کنی باز تمام دنیا میتواند به تو بد نگاه کند….

دختر بودن گاهی واقعا یک درد است …. !
<a href=

قصه از غلط شروع شد

                        از یه اشتباه ساده

                        از یه خنده ای كه گم شد

                        توی بغض بی اراده

                        دست تو یا دست تقدیر

                        گاهی ادم بد میاره

                        غصه از غلط شروع شد

                        من به تو ربطی نداره

                        سادگیمو تو شكستی

                        اینه ها دروغ نمیگن

                        تو ولی خودت نبودی

                        خود من بودی خود من
                        شاكیم اما نه از تو

                        از خودم لجم گرفته

                        از خودم كه بیشتر از تو منو دست كم گرفته
                        مات ماتم زده از تو

                        تا ته قصه شكستم

                        تو به انتها رسیدی

                        من چمدونم و بستم
                       دلمو سپردم به فراموشی
                      هه کدوم فراموشی؟ خودمو هم دارم گول میزنم
                      از غروری که تو وجودم ریشه بسته متنفرم متنفر
               باورم میكنی یا نه؟
 نمیدونم.......                       نمیدونم........
                        قصه از غلط شروع شد

                        و افتضاح تموم شد...

<a href=



تعداد کل صفحات : 2 1 2